تبليغاتX
www.aidana.blogfa.com
del tang didaaaaaaaaaar
بي تو تنها گريه كردم توي شبهاي بي ستاره.............انتظارتو كشيدم تا كه برگردي دوباره........... در غروب رفتن تولحظه هايم را شكستم...........زير بارون جدايي با خيال تو شكستم.......... پشت شيشه روز و شب دل به بارون مي سپارم........من براي گريه كردنچشمه ها را كم ميارم....... انتظار با تو بودن منو از پا در مياره..........ترس از اين دارم كه بي تو تا ابد چشمام بباره.....
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 13:8  توسط آیدا | 
ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد............ ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت............ ويرانه دل ماست که با هرنگه تو............. صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت..........
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 23:48  توسط آیدا | 
رو درو ديوار اين شهر همش از تو يادگاره////// توي اين كوچه ي تاريك منو تنها نميذاره////// ياد حرفاي قشنگت كه تو قلبم لونه مي كرد////// ياد دلتنگي چشمات كه منو بهونه ميكرد////// ميزنه آتيش به جونم پس كجايي مهربونم////// آخه من ترانه هامو واسه ي كي پس بخونم////// دل من هواتو كرده آخ كجايي نازنينم////// كاشكي بودي وميديدي بي تومن تنهاترينم////// ميشينم منتظر اينجا تا تو برگردي دوباره////// بشيني به پاي حرفام بريم تا ماه و ستاره//////
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 23:47  توسط آیدا | 
مرا عمري به دنبالت كشاندي ....... سرانجامم به خاكستر نشاندی .......... ربودي دفتر دل را و افسوس ... ............ كه سطري هم از اين دفتر نخواندی .......... گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت ........... . پس از مرگم سركشي هم فشاندی ............. گذشت از من ولي آخر نگفتی ............ كه بعد از من به اميد كه ماندی...........
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 23:21  توسط آیدا | 
در امتداد لحظه هام .. تنها تو هستی روبروم .. آرامش قلب منی .. ای منتهای آرزو .. ای همیشه مهربون .. توی زندگیم بمون .. دلم و تنها نزار .. من و از خودت نرون . . با تو دارم به خدا .. آرزوی زندگی .. عاشق روی توام .. در کمال بندگي....
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 23:20  توسط آیدا | 
بيا و زيبايي و طراوتت را به من ببخش و اندوه هاي زمان را از من بگير.......... بيا تا مهتاب را با هم قسمت كنيم و راز دل را به هم باز گو نماييم............. بيا تا فردا ها را فراموش كنيم زيرا فردا هرگز نخواهد امد............ فردا را از ياد ببريم و لحظات را چون برق در حال گذرند نديده بگيريم............ و همديگر را دوست بداريم........... آه چه رويايي تو در كنار من!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 12:23  توسط آیدا | 
زندگي...... كوچه ايست تنگ و تاريك...هر لحظه از اين كوچه عابري مي گذرد ... تك نشاني كه از اين عابر مي ماند....ياد او...صداي او...و رد پاي اوست......
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 12:18  توسط آیدا | 
اگر گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده است////// نه اينكه ميشه باور كرد دوباره اخر جاده است////// خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها///////// بدوني با تو و بي تو همينه رسم اين دنيا/////// خداحافظ همين حالا*******
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 12:16  توسط آیدا | 
گاهي كنار پنجره مي ايستم و به فردا مي انديشم فردا....آه فردا...فرداي كه چون ديروز پنهان است.پنهان در مه.تا كي گل واژه اميد قلب سردم را به تپش وادارد ومنادي بهار باشد.تا كي نويد فرداي روشن را با پرستوي عاشق در ميان بگذارم.من مي خواهم بگويم از تنهايي از بي كسي كه تمام وجودم را انباشته...آيا فرا ميرسد؟آيا فرا ميرسدروزي كه انديشه هايم چون حباب نباشند زود گذر و نا پيدا؟؟؟ آه بيا...بيا اي تك سوار سپيد پوش بيا...بيا و انديشه هاي بي سامانم را سامان بخش و فكر گمشده ام را به جاده خيس عشق باز گردان آه لحظه ها....اندكي ارامتر....اندكي ارامتر تا او بيايدو دست هاي خيس ونازكم را در دست بگيرد و.......
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 12:15  توسط آیدا | 
دلم گرفته به اندازه تمام دلتنگي هاي عالم.شيشه قلبم اونقدر نازك شده كه با كوچكترين تلنگري ميشكنه...... دلم مي خواد فرياد بزنم ولي واژه اي را پيدا نميكنم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كنم.فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خود سر داده ام.كاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين كنم...... دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را نگاه مي كنم كاش مي شد پرواز كنم....نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه باشه بغض كهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه ميبرم بدون هيچ......
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:57  توسط آیدا | 
ديرهنگام است مردمان در خواب........ آسمان اما دلش همچودلم بي تاب.......... نيست ديگر نقشي از مهتاب.......... كوچه لبريزازصداي گريه هاي ناب.......... چشمهاي خسته ام چون آسمان بي خواب........... مي نشينم تا سحردرحسرت مهتاب............. تيرگي هاي مرا اي روشني درياب.......... به نظرتون كدوم روشني ميتونه اين همه تيرگي رو پاك كنه؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:47  توسط آیدا | 
خيلي سخته يه نفر رو دوست داشته باشي ولي اون يه نفر ندونه يا نخواد بدونه... .خيلي سخته به يه نفر نگاه عاشقونه بكني ولي اون با يه نگاه سرد وبي تفاوت نگات كنه... .خيلي سخته شبا به يادش بخوابي ولي اون لحظه اي به ياد تو نباشه... خيلي سخته وقتي اونو مي بيني و لبخند مي زني اون با نگاه سردش لبخند رو رولبات منجمد ميكنه.... خيلي سخته اون هميشه تو قلب تو باشه ولي تو قلب اون يه نفر باشه....بجز تو
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:41  توسط آیدا | 
به آسمان كه نگاه مي كنم بي اختيار چشمانم روي ابر هابي تيره ثابت مي ماندوخاكستري اين پهنه برافراشته غباري از اند.ه بر دلم ميريزد درست مانند قطرات ريز باراني كه بر بستر تشنه زمين فرو مي ريزد وجريان ميابدو به سوس آبي دريا ها رهسپار مي گردند .دلم نيز همراه قطرات باران به سوي كتاب زندگي رهسپار مي گردد و در فصلي كه مكرر خوانده ام و هرگز تكراري نشده است ارام مي گيرد . فصلي از اغاز يك وابستگي...رويش شكوفه هاي عشق بر نهال جوان دلهاي پاك و خالص...شكوفه اي كه با نگاهي مشتاق جوانه مي زند ...از درياي محت سيراب مي گردد و در سخت ترين امتحانات آبديده مي شود و در كتاب زندگي جاودانه مي ماند و هر بار كه مرور مي شود تازه تر به چشم مي آيدو چه كسي باور مي كند كه روزهاي خاكستري ماندني است و ابرهاي تيره هميشگي و ان روز كه دست تواناي عشق روز هاي تيره را به روشني آفتاب پيوند ميدهدفاصله ها طي مي شود ..دلها به هم گره مي خورند و سكوت سنگين خانه را آواي چاچله هاي بي قرار مي شكند و دنيايي تازه به روي مشتاق عاشقان لبخند ميزند.... نمي دانم آيا دست تقدير مجال توقف به دلهاي عاشق در ايستگاه دلدادگي مي دهد يا نه؟ نمي دانم آيا گذر از خاكستري روز هاي سرد ميسر خواهد بود؟ ولي ميدانم هر كه از اين جاده هاي شبگير به سلامت عبور كند به خورشيد سپيده صبح فردا خواهد رسيد شما چي ...به نظرتون اينجوريه واقعا؟؟؟؟؟??????
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:24  توسط آیدا | 
در آينه به خود نگريستم خود را نديدم......... دانستم بايد در عمق چشمانت به نظاره خودبنشينم........ و اگر آنجا جاي من نباشد چه ؟........... ميترسم..... يعني ديگر خود را نخواهم ديد ..........
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:20  توسط آیدا | 
کاش ميشد منو بفهمي................ درد پنهونم وبدوني ............... حرف عمري خستگيو .............از توي چشمام بخوني......... ولي حيف ...حيف كه اينها فقط حرفه....فقط اي كاش گفتنه....
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:18  توسط آیدا | 
سکوت مبهم و بي انتها ................. من «گمشده» کوير خشکم...............
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:42  توسط آیدا | 
گريه کن اي دل به حال بي نواي بي کسي!!!!!!!! همچو شمعي آب شو در شعله هاي بي کسي!!!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:40  توسط آیدا | 
درژرفاي افكاري كه خود رادرآن غرق مي كني مرا نيز غرق كن....به لحظه اي كه باد گل ابريشم را مي بوسد سوگند كه از جذبه هاي ماذيت رهيده ام....يك نگاه تو كافي است تا در تو محو شوم....دوست دارم تورا....ياد تورا....نام تورا.. چشمهايت مست ...گونه هايت سرخ...خوشه هاي طلا بر شانه ات...نگاهت پراز شعر...درسكوتت عشق بيدارو سر افراز ...لبريز از محبت...هيچ كس تورا انگونه كه من ديده ام نديده افسوس كه تو.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:37  توسط آیدا | 
وقتي كوچيك بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا كه بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم....كاش كوچيك مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن...نه حالا كه بزرگ شديم و فرياد هم كه ميزنيم كسي حرفمون رو نمي فهمه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:35  توسط آیدا | 
گريه كردم... گريه كردم... اما دردم رو نگفتم....تكيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم....چه نوشتن و خواندن بي اثر بود... مثل مشت زدن به ديوار....اولين فصل شكفتن ....آخرين خدانگهدار.... با تو فانوس ترانه يك چراغ شعله ور بود...لحظه ها چه عاشقانه...قاصدم چه خوش خبر بود.... كوچه ها بدون بنبست....آسمون پراز ستاره....شب گلخونه ي خورشيد...واژه ها شعر دوباره... دست تكون دادن آخر توي اون كوچه ي خلوت....بغض بي وقفه ي آواز گريه هاي بي نهايت.... گريه كردم....اما دردم رو نگفتم...تكيه دادم به غرورم.... تا ديگه از پا نيفتم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:33  توسط آیدا | 
آنروز كه تو بيايي همان روز بهار است ودرخت سيب است ودريا خروشان وكمي حسرت بودن كه چرا باز نبودن و كمي شور غمت تا تو بيايي***و مينشينم تا تو بيايي***
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:28  توسط آیدا | 
دلم گرفته آسمون # # # # نمي تونم گريه کنم# # # # شکنجه مي شم از خودم # # # # نمي تونم شکوه کنم # # # #
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:27  توسط آیدا | 
انگيزه ###همان روشني شمع است كه آتشي به جان پروانه مي افكندواورا### ### دوان دوان به كنار خود مي كشاند سپس با حرارتش او را كم كم### ###مي سوزاند واز گرماي خود نصيبش مي كند تا او نيز همانندشمع### ##گردد##
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:22  توسط آیدا | 
مي شود اين عشق را تحقير كرد//// عاشقان را در غل و زنجير كرد//// مي شود بار ديگر با يك نگاه//// آخرين ديدار را تفسير كرد////
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:19  توسط آیدا | 
باران که مي بارد تو در راهي///////////از دشت شب تا باغ بيداري/////////// از عطر عشق و آشتي لبريز//////////////با ابر و آب و آسمان جاري/////////// غم مي گريزد غصه مي سوزد//////////// شب مي گدازد سايه مي ميرد//////// تا عطر آهنگ تو مي رقصد///////////////// تا شعر باران تو مي گيرد////////// ز لحظه هاي تشنه ديدار//////////////// تا روزهاي با توباراني///////////// غم مي کُشد ما را تو مي بيني///////////// دل مي کِشد ما را تو مي داني/////////////
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:17  توسط آیدا | 
ديروز با تو.... هر روز از تو..... با خدا مي خونم تو خيالت...... توي حالت باز...... توي كما مي مونم ديگه طاقت دوري تو را ندارم ....... ديگه نمي تونم....... ديگه نمي تونم..... غربت لحظه ها ي خسته ........ راه خنده هامو بسته.......كمر گيتار عشقم ...... زير بار غم شكسته .....تا كه دق نكرده رويا..... تو رو جون لحظه ها....... .....برگرد....... برگرد........ برگرد........ بخدا باور كن دارم دق مي كنم از دوريت............جون لحظه ها.... تو برگرد......
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 1:57  توسط آیدا | 
ا نگاري کوه غصه ها تو سينه من اومده@@@@ آخ داره باورم ميشه @@@ خنده به ما نيومده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 1:45  توسط آیدا | 
آسمان خاکستري ست//////// و من که خيره به آسمان مي نگرم/////// و افکار پريشانم//////// که باز به سوي معبود قلبم سوق يافته اند//////// در اين انديشه ام /////////// که آيا تو هم به من مي انديشي يا نه؟//////////
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 1:41  توسط آیدا | 
شعري كه بوي تو را ندارد غم انگيز است//// فصل دلم بي ياد تو پاييز است//// تو ار نباشي دل شيداي من//// اسير تنهايي يك دهليز است////
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 1:23  توسط آیدا | 
دلم را پيش تو جا مي گذارم//// خودم را باتو تنها مي گذارم//// به خلوت با خودم يك بار ديگر//// سرم را روي غم ها مي گذارم////
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 1:17  توسط آیدا | 
هميشه از خودم پرسيده ام من/// كدامين حادثه ديوانه ام كرد//// لبم را از تبسم بي ثمر ساخت//// مرا خلوت نشين خانه ام كرد//// ولي ديگر بس است اين بازي عشق//// دل مستم دگر حرفي ندارد//// به باران هم بگوييد ديگر اينجا//// براي شادي قلبم نبارد////
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 1:15  توسط آیدا | 
گفتي چشمها رابايد شست!!شستم ولي.... گفتي جور ديگر بايد ديد!!ديدم ولي..... گفتي زير باران بايد رفت!!رفتمولي او نه چشمهاي خيس و شسته ام را...نه نگاه ديگرم را...هيچكدام را نديد....فقط در زير باران با طعنه اي خنديدو گفت:///ديوانه ي باران نديده///
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 1:10  توسط آیدا | 
با توام اي سهراب////يادته گفتي بهم:((تا شقايق هست زندگي بايد كرد؟)) نيستي سهراب ببيني.......كه شقايق هم مرد.....ديگر باچي كسي رو دلخوش كرد؟؟؟؟ يادته گفتي بهم:((اومدي سراغ من....نرم و اهسته بيا.....كه مبادا تركي بردارد چيني نازك تنهايي تو؟)) اومدم آهسته.....نرم تر از يك پر قو.....خستته از دوري راه....خسته و چشم به راه..... يادته گفتي بهم:((عاشقي يعني دچار؟؟؟)) فكر كنم شدم دچار....تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگر دچار دريا باشه......آره....تنها باشه..... دچار غمها باشه..... يادته مي گفتي:((گاهگاهي قفسي مي سازم...... مي فروشم به شما.....تا با آواز شقايق كه در آن زندانيست..... دل تنهاييتان تازه شود؟؟)) ديگه حتي اون شقايق......كه اسير قفسه.....سهراب......ساحل يك نفسه......نيست كه تازگي بده ........ اين دل تنهاي منو..... پس كجاست اون قفس شقايقت؟؟؟؟؟ منو با خودت ببر به قايقت...... راست ميگفتي:((كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود)) آره....كاشكي دلشون شيدا بود......من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب...... ت. خودت گفتي بهم:((***بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است***))
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 1:9  توسط آیدا | 
ايستاده بودم منتظر به اميد دوستي كه پنجره ام رابروي روشنايي باز كندو تو آن را گشودي با سخاوت خورشيد ورحمت باران دانه ام را زكوير ناداني برون آوردي و در دشت علم روياندي.من با تو وبا دست هاي تو بارور شدم و رشد كردم تو مرا به انتهاي دشت بردي و در آنجا اقاقي هايي ديدم كه نور مي پاشيدند واز ديار شب گذر مي كردند تو يك اقاقي به دستم دادي وراهم را روشن نمودي اينك ما ايستاده ايم من و تو ....تا كه باز كنيم پنجره بسته را بروي طالبان نور روبرويمان دريچه ايست كه به دشت روشنايي گشوده مي شود.... سلام نميدونم اين متن رو نيلوفر ميخونه يا نه ولي اگه خوندي يادته خودت تو اولين نامت واسم اينو نوشتي دلم واست تنگ شده ...اميدوارم بازم بتونم ببينمت
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 23:2  توسط آیدا | 
شب است و سكوت و مهتاب.... شب است و سكوت ولحظه هاي ناب..... شب است و سكوت وثانيه هاي پر شتاب..... و مني كه در اين شبهاي بي قرار آرزومند توام......
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 22:59  توسط آیدا | 
به آرزوهام ميرسم اگه تو پيشم باشي..... اونقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي.... تاوقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه...... هواي رفتن كه كني مرگ گلهاي مريم...... امشب مي خوام تواسمون عكس چشمات رو بكشم...... اگر نگاهم نكني ناز نگات رو بكشم.... امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم.... اگر كه خوب در نيومد به احترامت بميرم.... امشب مي خوام تاخودصبح فقط واست دعا كنم.... براي خوشبخت شدنت خداخداخدا كنم... مي خوام توروقسم بدم به جون هرچي عاشقه.... به جون هرچي گل صاف رنگ گل شقايقه.... يه وقتي من نبودم بي خبر از اينجا نري.... بدون به خداحافظي پرنزني از اينجابري.... يه موقع فكر نكني دلم واست تنگ نمي شه.... فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نمي شه.... اگه بري شبا چشمام يه لحظه هم خواب ندارن... اسموناي ارزو يه قطره مهتاب ندارن.... بعدش فراموشم كني برات بشم يه رهگذر.... راستي دلت مياد بدون من بري سفر... اصلا بگو دوس داري اينجوري دوست داشته باشم؟... اسم تورو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم؟........ نگام كنو برام بگوبگوميري يا ميموني....... بگو دوستم داري يانه مرگ گلاي شمعدوني؟............... نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها......... اما تومثل اسمون عاشقي و بي انتها ............
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 21:38  توسط آیدا | 
پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 21:35  توسط آیدا | 
تنها ترين آواره ي اين جاده بودم ... آن شب كه از چشم غزل افتــــاده بودم ... آن شب دعا كردم كه برگردي از اين راه ... با دستهاي خالی ام آمـــــاده بودم .. تنها سلامي كــــــردي و رفتي ولي من ... من تــــا ابـد در پاي آن اســـــتاده بودم ... اين جا براي گفتن يك حرف هرگز ... پيش كسي حتي لبي نگشـــــــاده بودم ... من با غزل گفتم تو مي آيي ولي بـــــاز ... در گير اين انديشه هاي ساده بودم
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 21:34  توسط آیدا | 
منتظر هستم زيرا مي دانم كه تو به سئي من باز خواهي گشت. با همه ي قدرت خود اين انتظار تلخ را تحمل خواهم كرد.زيرا مي دانم اگر جسم تو هم مراجعت نكتد قلب و روحت به سوي من ...به سوي عشق ابدي و جاودانش خواهد شتافت.قلبي كه در ان خاطره هاو خوشي ها و نگاه ها براي ابد مدفون است.....و با هر ضربان خود ان نيز به حركت در مي اورد. منتظر هستم در هر بهار و تابستان...در هر كوشه و كنار انتظار مي كشم. من هنوز منتظرم زيرا چشمان تو بجز ديدگان من كسي ديگر را نمي بيند... منتظرم چون حتي مرگ هم نمي تواند ما را از هم جدا كندزيرا هنوز قلب هاي ما با خاطرات گذشته همچنان با يك آهنگ مي تپد..... // عزيزم دوستت دارم //
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 21:32  توسط آیدا | 
اين كلمات را مي نويسم تا به يادگار بماند ....اين را مي نويسم تا شايد بتوانم با اين كلمات كه از صميم قلبم بر خواسته گوشه اي از محبت اورا جبران كنم ...اين را مينويسم و مي دانم با زباني مالامال از محبت خوانده خواهد شد و كلماتش همراه با طپش قلبي سر شاراز محبت همراه خواهد بود...و شايد اين كلمات حتي لايق ان نباشند كه با زبان يگانه و زيباي او خوانده شوند اما چكنم كه قلمي به وسعت تمامي دنيا مي خواهد تا گو شه اي ازدرياي محبتش را بيان كنم اين كلنات را زماني مي نويسم كه قلبم در سينه اماحساس سنگيني مي كند و بهانه ي دامان پر مهر اورا مي گيرد تا سر بر شانه هايش بگذارم و هاي هاي گريه كنم وبا او رازو نياز كنم اما با همي اينها يادش به من آرامش مي دهد و با خاطرات شيريني كه از او دارم اين همه دردو رنج و دوري و فراق را تحمل ميكنم و در آخر به ياد او و براي او فرياد مي زنم://عزيزم دوستت دارم//
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 21:31  توسط آیدا | 
در لحظه هاي تنهايي به آرزوهايم مي انديشم.آرزوهايي كه شايد هيچگاه سبز نشوند. با خود مي گويم:كاش جانم از اين قفس خاكي رها مي شدو همچون كبوتر هاي سبكبال هم صحبت آسمان مي شدم. كاش غنچه وار لبخندي نثار باغ مي كردم و در سايه ي درخت سرو به بهار فكر مي كردم. كاش آن روز كه ابرها ترانه ي زلال خود راتقديم دشت سبز مي كردند همراه بادشت سبز مي شدم.اما ديگر بايد به فرصتهايي كه از دست رفته اند انديشيد.بايد چون موج خروشيد بايد سرود رفتن را زمزمه كرد...به فردايي زيبا كه خورشيدش خاموشي ندارد..... تمام كوچه هاي ذهنم را چراغاني مي كنم.در انتظار كوي آشناي سفر كرده...پشت پنجره ي احساس گيسوان خاطرات روزهاي خوش با تو بودن را مي بافم.بيا با الماس زيباي چشمانت خطي بر شيشه ي غبار گرفته تنهايي بكش و ان رادر سكوت سردزمستان بشكن.....
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 21:30  توسط آیدا | 
باز هم قلبي به پايم افتاد باز هم چشمي به رويم خيره شد باز هم در گيرودار يك نبرد عشق من بر قلب سردي چيره شد باز هم از چشمه ي لبهاي من تشنه ايي سيراب شد سيراب شد باز هم در بستر اغوش من رهروي در خواب شد در خواب شد
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 21:29  توسط آیدا | 
سرنشت معماي پيچيده ايست و در هر برگ آن رازهاي فراوان نهفته است و آن زمان كه درياي زندگي را دست تقد ير به طوفاني ناخاسته ميكشاند وآسمان ابي زيبا را غرش ناگهاني ابرهاي حادثه به تيرگي ها مي كشاند آفتاب اميد در دستهاي بي مهر سياهي ها اسير مي گردد وسردي خزان به تار وپود هستي انسان نفوذي زهر آگين وكشنده را آغاز مي نمايد و ديو ياس لحظه به لحظه قلمرو خودرا گسترش مي دهد ودر اين ميان تنها نيرويي كه مي تواند در اين سياهي ها قد علم كند وفرداي اسير در دست ديروز را رهايي بخشد نيروي عشق و همدلي است. آن زمان كه به فرمان چشماني پر شور ومشتاق دلهاي پاك و صادق با هم پيوند مي خورند نيروي شگرف حاصل از اين پيوند تا بي كرانه ها نفوذي روشن مي نمايد و بر سياهي ها چيره مي گردد وآفتاب روشن فردا را به ارمغان مي آورد و درياي بيكران زندگي را آرامشي تازه و سكوني شيرين مي بخشد.آرامشي كه در آن عروس دريا پاكترين و صادقانه ترين عواطف خود را نثار پاكترين انسانها مي نمايد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 21:19  توسط آیدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
يه دختر تنها

يه آسمون ترديد

به هركسي دل بست

ازش خيانت ديد


سلام ...به وبلاگ خودتون خوش اومدين...
اميدوارم بپسندين...نظر يادتون نره..ممنون

نوشته های پیشین
هفته دوم اسفند 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
مهر 1386
آرشیو موضوعی
دلتنگی
پیوندها
سکوت(خشایار)
به راه باديه رفتن...(علي احمدي)
دست نوشته هاي يك پزشك (سياوش كاوياني)
همه چي و هيچي(mard)
صداي از كلبه متروك(نوري)
بلاگ شاد شاد (نغمه )
اميد روياي نا تمام(آهو)
رپ همه كاره(مرتضي و صابر)
درام(علي)
دل نوشته(ياسر)
درد دل(نازنين)
مسافران ديار سرنوشت
نفس
حميد و آرش
تنهايي(غم)
عشق بي انتها(محسن)
گورخر بالدار
گروه وحشي(نگين روشنك فرشته)
عشق تقدير(داود)
๑۩๑ مربع مستطیل عشق ๑۩๑
رسم زندگي(محمد خوشكله)
مريم
هفت جام نرگس(مريم.د)
تنهايي(نغممه )
ارش حميدي
undertaker
my space2(حميد)
دلهاي شيشه اي(حميد رضا)
گاه نوشته هاي حميد
جذاب و ديدني(محراب)
هر چي بخوايي هست
عشق(معين &فائزه)
محمد
علي فايتر
فقط بخاطر تو
عاشقي تعطيله(سامان)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

خوش اومدین!!!!